خسته شدم








کلبه احساسات من

به بعضیام باس گفت هستی باش... نیستی هستن..!!

 

خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم...

 

 


بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد...

 

 


خسته شدم بس كه تنها دويدم...

 

 


اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن...

 

 


مي خواهم با تو گريه كنم ...

 

 


خسته شدم بس كه...

 

 


تنها گريه كردم...

 

 


مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...

 


خسته شدم بس كه تنها ايستادم



نوشته شده در دو شنبه 9 مرداد 1391برچسب:,ساعت 17:44 توسط شيوا|




مطالب پيشين
» <-PostTitle->
Design By : ParsSkin.Com